Sunday, October 16, 2005

نسترن

پسر باغبان درباغ بزرگ ارباب زیر دست و پای پدر میلولید و زنبورهای بازیگوش را تعقیب میکرد. پروانه ای روی گل نسترن نشسته بود رفت طرفش. دو دست کوچکش را باز کرد و خواست آن را بگیرد، نشد دستش گیرکرد و شاخه شکست افتاد روی باغچه. از ترس پدر شاخه گل را برداشت و قایم کرد. چشمش دنبال پدر بود که از پشت پنجره رو به ایوان دختری را دید که او را میپائید. هول کرد اما دختر با اشاره او را قوت قلب داد با لبخندش از سایه پشت پنجره به ایوان آمد. دختر بچه همسن و سالش بود و هنوز دست ش در هوا تاب میخورد.
پای پله ها همدیگر را دیدند. دختر گفت آن چی یه پشتت قایم کردی؟
گل است. یک شاخه گل نسترن. میخواستم پروانه را بگیرم پرید و رفت شاخه شکست.
نسترن! اسم منه؟ اسم تو چیست؟
- اسمم حیدره.
- کاش اسم تو را میذاشتند انوشه .
- برادرته؟
- نه.
- برادرت اسمش چیست؟
- نمیدانم. مامانم نمیگه
- تو چی صداش میکنی؟
- من که ندیدمش.
- چند ساله شه؟
- یک سال از من بزرگتره. من پنج سالمه
- من یه سال از تو بزرگترم شش سالمه
- برادر من م شش سالشه
- کجا می نشینن؟
- نمیدونم.
- انوشه را از کجا میسناسی؟
- نمیشناسم . مامانم تو قصه هاش میگه. میگه یه پسری عاشق میشه. عاشق فیروزه. هر روز صب که فیروزه از خواب بیدار میشه میبینه یه شاخه گل گذاشته بالاسرش و رفته. من هیچوقت ندیدم کسی بالا سرم گل بذاره؟
- منم ندیدم.
- تو، مامانت قصه میگه برات
- نه. مادر بزرگم میگه.
- مامانت قصه بلد نیس؟
- نه، من مامان ندارم.
- چرا نداری؟
- ندارم دیگه.
- قهر کرده؟
- نمیدانم.
- چرا نمیدونی؟
- راس میگی ها، چرا نمیدونم؟
- تو چرا اسمت حیدره؟
- نمی دونم. حیدره دیگه. چرا حیدره نمیدونم. میخوای برم ازبابام بپرسم.
- نه. میخوام اینجا باشی و حرف بزنیم. بازی کنیم.
- بذا من برم پیش بابام بپرسم چرا اسم مرا انوشه نذاشته؟
پسر چند قدمی برمیدارد و ناگهان یاد شاخه گلی میافند که در پشتش پنهان کرده . برمیگردد. دختر میخندد. گل را میدهد به نسترن. نسترن میگیرد و بو میکند. و میکشد روصورتش. انگار لذت نرما و لطافت برگها را با جان بچگانه ش میک میزند. میگوید کاشکی میشد تو خوابم میومدی و این را میذاشتی بالا سرم.
پسر میگوید من که انوشه نیستم.
خب من هم ه فیروزه نیستم.
دختر جیغ میکشد . دایه با چوب حمله میکند به پسربچه. نسترن مینالد . شاخه گلِ پریده رنگ زیرپا له میشود.
مادر سر میرسد. پسربچه را می بیند زیر ضربه های وحشیانه دایه. چشمش به سیاهی میرود . دایه را پرت میکند به گوشه ای. بچه را از زمین برمیدارد و درآغوش میکشد.
دایه شگفت زده با چشمان گشاد، بانوی همیشه مغرور خانه را میبیند که پسربچه را به سینه اش چسبانده او را میبوسد و اشک از چشمان معصوم ش میزداید. آنکه آن گوشه افتاده و مینالد نسترن است.
دایه از حال میرود.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home